در متن زیر واقعیت زندگی دختری به نام سارا را میخوانید که در پس از زندگی پر چالش با عشقش در جزیره هرمز آشنا می شود و ماحراهای جالبی را رقم میزند.
فصل اول: بادِ شمال
سارا سی ساله بود و انگار زندگی در تهران، تمام رنگهایش را یکبهیک از او گرفته بود. ته ماندهٔ یک رابطهٔ شکستخورده، ترافیکِ بیپایان و روزمرگیِ یک کار اداریِ بیروح، او را به نقطهٔ انفجار رسانده بود. آنقدر که یک روز صبح، بدون معطلی، نقشهٔ سفرش را بست. مقصد: جزیرهٔ هرمز.
وقتی از اتوبوس پیاده شد و سوار شناور در اسکله حقانی شد، اولین نفسهای بادِ شورِ خلیج فارس، ریههایش را پر از زندگی تازه کرد. چند ساعت بعد، با پا گذاشتن روی خاکهای رنگین جزیره، احساس کرد به سیارهی دیگری سفر کرده است. زمین زیر پایش قرمز، نارنجی و زرد بود؛ گویی خدا یک جعبهٔ بزرگ مداد رنگی را اینجا ریخته بود.
هتل ساحل سرخ جزیره هرمز را رزرو کرده بود، اما برای گشتن در جزیره به وسیلهای نیاز داشت. صاحب هتل، لبخندی زد و گفت: «بهترین کار اینه که از اصغر موتور کرایه کنی. اهل خود جزیرهست، صادقترین آدم اینجاست.»
سارا در کوچههای خاکیِ نزدیک اسکله به دنبال مغازهی اصغر گشت. صدای موتور و خندهای بلند توجهش را جلب کرد. مردی با پوستی برنزه، چشمانی سبزِ روشن مثل آبهای کمعمق خلیج، و موهایی که باد در هم ریخته بود، داشت موتوری را چک میکرد. پیراهن محلی سفیدی پوشیده بود که باد آن را به بدنش میچسباند.
— سلام، شما اصغر هستید؟ — سارا پرسید.
اصغر نگاهش را از موتور برداشت و به چشمان سیاه سارا خیره شد. چیزی در نگاه او بود؛ ترکیبی از خستگی یک شهرنشین و کنجکاوی یک ماجراجو.
— بله، خودم هستم. شما مهمان جزیرهاید، درست است؟
— بله، سارا هستم. چند روزی اینجام و میخواهم جزیره را بگردم. گفتند شما راهنمای خوبی هم هستید.
اصغر لبخندی زد که انگار تمام گرما آفتاب هرمز را در خود داشت.
— به جزیره خوش آمدید. موتور که میخواهید، ولی جزیره جای گم شدن است. بهتر است خودم راهنماییتان کنم.
قرار گذاشتند فردا صبح، سوار بر موتورش، سفری به دور جزیره را شروع کنند.
فصل دوم: ردپا روی خاکِ سرخ
صبح زود، اصغر با موتوری تمیز و یک کلاه ایمنی اضافه دم هتل بود. سارا با شلوارک و تیشرت سفید و کلاه لبهداری که صورتش را از آفتاب میپوشاند، بیرون آمد.
— اول برویم به درهٔ رنگین کمان و بعد به سمت قلعهٔ پرتغالیها، — اصغر گفت.
سارا پشت سر رامین روی موتور نشست. اول مردد بود که دستش را روی شانههای او بگذارد، اما با اولین پیچ تند جادهٔ خاکی، ناچار چنگ زد به پیراهنش. راصغر خندید.
— نترس، من جادهها را مثل کف دستم میشناسم.
تمام روز، اصغر او را به گوشهگوشهٔ جزیره برد. در درهٔ نمکها، سارا با حیرت به بلورهای سفید نمک که از زمین سر برآورده بودند نگاه کرد. اصغر برایش توضیح داد که این نمکها میلیونها سال پیش در زیر دریا تشکیل شدهاند و حالا به سطح آمدهاند.
— مثلِ دل آدم میماند، — سارا بیاختیار گفت. — چیزی عمیق و قدیمی که بعد از سالها خودش را نشان میدهد.
اصغر با دقت به حرفش گوش داد. چیزی دربارهٔ گذشتهاش نپرسید، فقط گفت: «جزیره این خاصیت را دارد. رازهایت را بیرون میکشد.»
بعدازظهر را در ساحل سرخ گذراندند. آب، خلیج فارس، آنقدر زلال بود که سارا میتوانست ماهیهای کوچک را ببیند. رامین از صید مروارید برایش گفت، از ناخداهای قدیمی که شبها برای صید به دریا میزدند و از مادربزرگش که هنوز با بادگیرهای سنگی خانهشان را خنک میکرد.
سارا احساس میکرد هر ساعت که میگذرد، لایهای از پوستِ کهنهٔ تهران از تنش جدا میشود.
فصل سوم: شبِ ماهگرفتگی
شب سوم اقامتش بود. رامین خبر داد که امشب ماهگرفتگی است و بهترین جا برای دیدنش، ساحل جنوبی جزیره است. سارا با یک شال نازک و چای داغ در قمقمه به همراه رامین به ساحل رفت.
آسمان صاف و پرستاره بود. ماه کمکم در سایهٔ زمین فرو میرفت و نارنجیرنگ میشد. آنها روی شنها نشسته بودند و سکوت میانشان سنگین اما شیرین بود.
— راستش را بخواهی، — اصغر شکست سکوت. — وقتی برای اولین بار دیدمت، چیزی توی دلم شکست. مثل وقتی که یک کشتی لنگر میاندازد.
سارا قلبش تند زد. او هم از همان روز اول این حس را داشت؛ حسی که در شلوغیِ شهر و هیاهوی زندگیِ قبلی، جایی برایش نمانده بود.
— من هم… — سارا نفس عمیقی کشید. — نمیدانم چطور توضیح بدهم. انگار تو همان نقطهٔ آرامی هستی که من همیشه دنبالش بودم.
اصغر دستش را به سمت او دراز کرد. سارا دستش را درون کف دست گرم و زبر او گذاشت. برای چند دقیقه، فقط به ماه نارنجی و انعکاسش روی آب خیره بودند.
— فردا تو را به جایی میبرم که هیچ توریستی بدون راهنما نمیتواند برود. جایی که رازهای جزیره را فقط به دلهای صادق نشان میدهد.
فصل چهارم: غارِ رنکش کمان (الهه فیروزه ای)
صبح روز بعد، اصغر با موتور، سارا را به سمت شمال غربی جزیره برد. از جادهٔ خاکی که تمام شد، پیاده به مسیر ادامه دادند. زمین زیر پا رنگینکمانی بود: اخرایی، سفید، بنفش، سبز. رامین گفت اینجا را «درهٔ رنگینکمان» میگویند.
بعد از نیمساعت پیادهروی، به دهانهٔ غاری رسیدند که از دور شبیه دهان اژدهایی عظیم بود. اصغر چراغی روشن کرد و دست سارا را گرفت.
— این غار را قدیمها «رنکسن» میگفتند. یعنی جایی که آبِ رنگینکمان از دل سنگ میجوشد.
وارد غار که شدند، سارا از حیرت نفسش بند آمد. دیوارهها پوشیده از لایههای نمک و مواد معدنی بود که زیر نور چراغ، میدرخشیدند و رنگ عوض میکردند. رگههای سبز، آبی، صورتی و زرد مثل رگهای یک موجود زنده روی دیوارهها کشیده شده بودند. قطرات آب از سقف میچکید و در حوضچههای کوچک جمع میشد.
— اینجا نمازخانهٔ من است، — اصغر با صدایی آرام گفت. — هر وقت دلم گرفته، میآیم اینجا.
به عمق غار که رفتند، به فضای گنبدیشکل رسیدند که وسطش تختهسنگ صافی بود. نور چراغ که به دیوارهها میافتاد، هزاران نقطهٔ درخشان را مثل آینههای کوچک نمایان میکرد.
سارا اشک در چشمانش جمع شده بود. زیبایی مکان و آرامش عمیقش، چیزی درونش را تکان داده بود.
— اصغر، من از اول نمیدانستم چرا به این جزیره آمدم. فکر میکردم برای فرار است. اما حالا میفهمم که برای رسیدن آمدم. رسیدن به تو.
اصغر جلو رفت و هر دو دست سارا را گرفت.
— سارا، من مرد سادهای هستم. ندارم جز همین جزیره، همین موتور، همین دل پر از عشق. اما اگر تو بمانی، میشوم ثروتمندترین مرد هرمز.
سارا خندید و اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
— من همهٔ دنیا را گشتم تا بفهمم ثروت یعنی همین. یعنی کسی که وقتی دستت را میگیرد، تمام رنگهای زندگی را به تو نشان دهد.
اصغر دستش را به سمت یکی از دیوارههای نمکین برد و با نوک انگشت، نقطهای از نمک را شکست. زیر آن، سطحی بلورین و شفاف پیدا شد.
— قدیمیها میگفتند اگر در این غار دو نفر با هم عهد ببندند، نمک آن را برای همیشه ثبت میکند، چون نمک فاسد نمیشود.
سارا انگشتش را کنار انگشت اصغر روی همان دیواره گذاشت.
— عهد میبندم که هر جای این دنیا باشم، دل من اینجاست. با تو.
— و من عهد میبندم که مثل این جزیره، پناهگاه تو باشم. در هر طوفانی.
صدای چکیدن آب، سکوت پس از عهدشان را پر کرد. اصغر به آرامی سارا را در آغوش گرفت. در دل غار رنگین کمان، در میان رگههای نمک و نور و سکوت هزاران ساله، عشقی شکل گرفت که انگار از قبل آنجا منتظرشان بود.
فصل پنجم: عروسیِ خاک و دریا
سارا بعد از آن روز، دیگر به تهران برنگشت. دو هفته را در خانهٔ پدربزرگ اصغر ماند؛ خانهای با بادگیر و حیاطی که درخت نخل داشت. مادر اصغر، زنی با چشمانی مهربان و دستانی پر از نقش حنا، سارا را مثل دختر خودش پذیرفت.
مراسم عروسی را در جزیره بصورت سنتی گرفتند. رسم بود که عروس را با سینیهای گل و خرما تا خانهٔ داماد ببرند. سارا لباس محلی به رنگ سرخِ خاک جزیره پوشید و رامین لباس سفید محلی با کلاه نمدی. تمام زنهای جزیره برایش «یا مولا» میخواندند و شادی میکردند.
شب عروسی، بعد از تمام آیینها، اصغر دست سارا را گرفت و تا ساحل بردند. ماه کامل بود و آب، آرام.
— میخواهم آخرین هدیه را همین حالا به تو بدهم، — اصغر گفت.
از جیبش، گوشوارههایی از جنس نقرهٔ هرمز درآورد که به شکل صدف تراشیده شده بودند و در میانشان دانههای مروارید کوچک جای گرفته بود.
— اینها را مادربزرگم برای عروس نوهاش درست کرده بود. سالها بود که نگهشان میداشت.
سارا گوشوارهها را به گوش کرد. زیر نور ماه، مرواریدها مثل قطرههای نور میدرخشیدند.
— از این لحظه به بعد، — سارا گفت — من هم جزیرهای دارم که به آن تعلق دارم. نه خاکش، نه مردمش، نه دریا و نه تو دیگر از من جدا نیستید.
اصغر پیشانیاش را به پیشانی سارا چسباند.
— قول میدهم هر سال، در سالگرد عروسیمان، با هم به غار رنگین کمان برویم و عهدمان را تازه کنیم. تا نمکش هرگز کهنه نشود.
سپیدهدم نزدیک بود. آسمان از شبِ پرستاره به رنگهای نارنجی و صورتی میزد. همان رنگهایی که سارا اولین روز ورودش بر زمین هرمز دیده بود. آن روز، فقط رنگ بود. اما حالا میدانست که هر رنگی از این جزیره، قصهای دارد و قصهی عشق او و اصغر، از این به بعد جزوی از رنگینکمان همیشگی هرمز خواهد بود.
رویای سارا از آینده:
سالها بعد، وقتی بچههایشان در حیاط خانهٔ بادگیردار مشغول بازی بودند و بادِ دریا شاخههای نخل را تکان میداد، سارا هنوز هم گوشوارههای مروارید را به گوش داشت و اصغر هنوز هم صبحها پیش از رفتن به اسکله، چای صبحانه را با دست خودش برایش میریخت. و هر سال، درست در روزی که ماه کامل بود و خاک هرمز بوی باران میداد، آنها به غار رنگینکمان میرفتند و عشقشان را در دل نمک، تازه میکردند.

