
خاطرات سارا در هرمز و آشنایی او با اصغر که زندگی ش رو دگرگون کرد.
فصل اول: بادی که مسیر زندگی را عوض کرد
سارا هستم. سی ساله بودم و ایستاده بودم توی بالکن آپارتمان کوچکم در طبقه هفتم، در شلوغی بیامان تهران. بیرون، بوق ماشینها مثل یک آژیر بیپایان بود و دود غلیظ بنزین، نفس کشیدن را سخت کرده بود. توی آینهٔ لباسها، چهرهام را دیدم: زنی خسته با چشمانی که درخشش سابق را نداشت. سه سال از آن رابطهٔ به ظاهر ایدهآل گذشته بود، همان رابطهای که فکر میکردم قرار است تمام قصهٔ زندگی من باشد. اما آدمها گاهی آن قدر به دروغ گفتن عادت میکنند که حتی به خودشان هم رحم نمیکنند.
آن روز صبح، سقف اتاق خواب داشت روی سرم آوار میشد. تکراریترین روز زندگیام بود: بیدار شدن با صدای ساعت، قهوهٔ تلخ بدون اینکه کسی طعمش را با من تقسیم کند، ترافیک کرج تا تهران، پشت میز ادبی که کلیشهترین نامهها را تایپ میکردم و در پایان، برگشتن به همان خانهٔ سرد. درست سر ظهر، بدون اینکه حتی به کسی بگویم، نقشهٔ سفرم را کشیدم.
چند روز بعد، روی صندلی یک مینی بوس بودم که از بندرعباس به سمت اسکله حقانی میرفت. هنوز دریا را ندیده بودم، اما باد شور و نمناک از پنجره میزد توی صورتم و من اولین بار بعد از سالها، عمیق و بدون دلهره نفس کشیدم. توی شناور، دختر بچهای هرمز نشسته بود که گوشوارههای مرواریدی به گوش داشت و برای مادرش از جزیره میگفت: «مامان، امروز خاکا رنگین کمونه! بیا زود ببینیم.» صدایش آنقدر شاد بود که من هم لبخند زدم.
وقتی پایم به خاک سرخ هرمز رسید، انگار پا به سیاره دیگری گذاشته بودم. زمین زیرم قرمز، زرد، نارنجی و بنفش بود. آسمان آنقدر آبی بود که چشمم را میزد. بوی نمک و ماهی و گلاب عجیبی توی هوا پیچیده بود. هتل «ساحل سرخ» را از روی اینستاگرام رزرو کرده بودم، اما وقتی رسیدم، صاحب هتل که مردی میانسال با ریش جوگندمی و لبخندی همیشه حاضر بود، بهم گفت: «خانم جان، هرمز رو با ماشین نمیشه گشت. باید موتور کرایه کنی. بهترینش مال اصغره. پسر خود جزیرهست، صادق و درستکار. هیچ توری رو جا نمیذاره.»
فصل دوم: ملاقات با چشمهای خلیج
نزدیک اسکله، توی کوچههای خاکی گشتم. صدای ضربآهنگ یک موتور قدیمی و صدای خندهٔ بلند مردانه، راهنمایم شد. پشت دکه کوچکی که پر بود از کلاه ایمنی رنگورورفته و قوطی بنزین، مردی ایستاده بود. پیراهن سفید محلی به تن داشت که باد آن را به بدن ورزیدهاش میچسباند. پوستش برنزه شده بود زیر آفتاب سوزان هرمز. اما چیزی که قلبم را لرزاند، چشمهایش بود: سبز روشن، دقیقاً مثل آب کمعمق خلیج فارس وقتی آفتاب توی آن میافتد.
«سلام. شما اصغر هستید؟» صدایم را گرفتم که نلرزد.
چشمهایش را از موتور برداشت و به من خیره شد. نگاهش مثل بقیه مردها نبود. نه آن نگاه هاینری که توی تهران عادت کرده بودم. یک جور کنجکاوی آرام داشت و احترامی که آدم را لخت نمیکرد.
«بله. به جزیره خوش آمدید. شما سارا هستین، درست است؟ رضا از هتل زنگ زده بود.»
«بله. چند روزی اینجام و میخوام جزیره رو بگردم. گفتن شما راهنمای خوبی هم هستین.»
لبخندی زد که انگار تمام گرمای آفتاب خلیج در آن بود. «جزیره رو نمیشه تنها گشت. گم میشی. اجازه بدین خودم راهنماییتون کنم. هزینه هم همون موتور. زیاد حساب نمیکنم.»
قرار گذاشتیم فردا صبح، اولین نفری که خورشید از پشت کوههای جزیره بلند میشود، دم هتل باشد.
تمام آن شب توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم و به چشمهایش فکر کردم. صدای موجهایی که به ساحل میخورد، مثل لالایی بود. با خودم گفتم شاید این سفر اشتباه نبوده. شاید درست سر جایی که هیچ انتظاری نداری، زندگی یک سورپرایز توی جیبش پنهان کرده.
فصل سوم: ردپا روی خاک رنگینکمان
صبح، اصغر دقیقاً به موقع بود. با موتوری تمیز و یک کلاه ایمنی صورتی که دسته گلی به آن بسته بود. «برای مهمانهای خاص.» گفت و آن کلاه را داد دستم. وقتی پشت سرش نشستم، نزدیکی اش عجیب آرامش داشت. بوی عطر سادهای میداد که بوی دریا میداد.
اول نمیخواستم دستم را روی شانههایش بگذارم. اما با اولین پیچ تند جاده خاکی، ماشینی از روبرو آمد و اصغر ناگهان ترمز کرد. من بی اختیار چسبیدم به پیراهنش. خندید و گفت: «نترس، سارا خانم. این جاده رو با چشم بسته هم میرم. بیست ساله هر روزش رو رفتم.»
نخستین ایستگاه، «درهٔ نمک» بود. پیاده شدیم و وارد سرزمینی عجیب شدیم. زمین مثل پوست یک موجود زنده بود؛ بلورهای سفید نمک از زیر خاک بیرون زده بودند و زیر نور آفتاب میدرخشیدند. انگار خدا تمام الماسهای دنیا را اینجا ریخته باشد.
«میدونی،» اصغر شروع کرد و یک تکه نمک را از زمین برداشت، «این نمکا میلیونها سال پیش زیر دریای قدیمی بودن. بعد خشک شدن دریا، اومدن بالا. مثل خاطرات آدما. سالها توی دل خاک میمونن تا یه روز سر و کله شون پیدا بشه.»
نگاهش کردم. حرفش عمیقتر از یک راهنمای ساده تور بود. «مثل دل آدم،» بیاختیار گفتم. «چیزایی که سالها توی عمق ما دفن شدن، یه روز خودشون رو نشون میدن.»
اصغر فقط سری تکان داد و چیزی نپرسید. از آن مردها نبود که با چاقو توی زخم آدم بگردند. فقط گفت: «جزیره خاصیتش اینه. رازات رو در میاره. چه بخوای چه نخوای.»
بعد از ظهر را رفتیم ساحل سرخ. هیچ وقت چنین ساحلی ندیده بودم. شنها قرمز شرابی بود و آب آنقدر زلال که هر سنگی توی عمق پنج متری را میشد دید. ماهیهای ریز و درشت توی آب شنا میکردند و درختهای حرا سایهی خنکی روی شن انداخته بودند.
کنار هم نشستیم. اصغر برام از ناخداهای قدیمی گفت که شبها با قایقهای چوبی میرفتند وسط دریا و با طناب و قلاب ساده، صید میکردند. از مادربزرگش گفت که صد سال عمر کرد و هنوز تا آخرین روزهای زندگی، خودش نان محلی میپخت و لباسهای محلی را با دست میدوخت.
«مادربزرگم میگفت،» اصغر نگاهش به افق دوخته شده بود، «هر آدمی یه دریا داره توی دلش. بعضیاش آرومن، بعضیاش پر از طوفان. تو باید یاد بگیری با موجهات کنار بیای.»
در آن لحظه، زیر آفتاب سوزان هرمز، با باد شور در صورتم، احساس کردم یک چیزی درونم لخت میشود. لایههای کلفت تهران، خستگی، تنهایی و ناامیدی، یکی یکی از تنم جدا میشدند.
فصل چهارم: شب ماه گرفتگی و یک طلوع
شب سوم اقامتم بود. اصغر زنگ زد دم هتل: «سارا، امشب ماه گرفتگیه. بهترین جای هرمز برای دیدنش ساحل جنوبی جزیرهست. اگر دوست داری با هم بریم.»
یک قمقمه چای داغ آماده کردم و شال نازکی دور گردنم انداختم. وقتی رسیدیم ساحل، آسمان صاف و پر از ستاره بود. ماه کم کم داشت در سایه زمین پنهان میشد و رنگی نارنجی و عجیب پیدا میکرد. انگار یک لامپ قدیمی بالای سر ما بود.
روی شنها نشستیم. سکوت بینمان سنگین اما شیرین بود. صدای موج، نفسهای آرام اصغر، و قلبی که توی سینهام داشت شورش میکرد. بعد از مدتی، اصغر شکست سکوت.
«راستش رو بخوای، سارا… از همون روز اول که توی کوچه پیدات شد، یه چیزی توی دلم شکست. مثل وقتی که یه کشتی بعد از یه سفر طولانی بالاخره لنگر میندازه.»
قلبم یک ضرب محکم خورد. حس عجیبی بود. همان حسی که فکر میکردم برای همیشه در شلوغی و هیاهوی شهر گمش کردهام. همان حسی که بعد از آدمهای اشتباه و روزهای تکراری، دیگر توی وجودم جایی نداشت.
نفس عمیقی کشیدم. «منم همین حس رو دارم. نمیدونم چطور توضیح بدم. انگار تو همون نقطه آرومی هستی که من همیشه دنبالش بودم. توی هر کوچه پس کوچهٔ خسته کنندهٔ تهران، توی هر رابطهٔ نیمهکاره، توی هر شبی که تنها به سقف خیره شدم و گریه کردم… انگار همه اون مسیرها میخواستن من رو برسونن به اینجا. به تو.»
اصغر دستش را به طرفم دراز کرد. کف دستش گرم و زبر بود، مثل همین خاکهای هرمز. دستم را گذاشتم توی دستش. برای چند دقیقه فقط به ماه نارنجی و انعکاسش روی آب خیره ماندیم. سکوت آن شب آنقدر عمیق بود که میشد صدای ستارههای در حال سقوط را شنید.
اصغر برگشت به من نگاه کرد. چشمان سبزش در نور ماه میدرخشید. «فردا تو رو به جایی میبرم که هیچ توریستی بدون راهنما نمیتونه بره. جایی که فقط دلهای صادق میتونن ببینندش.»
فصل پنجم: غار رنگینکمان؛ الهه فیروزهای
صبح زودتر از همیشه راه افتادیم. اصغر موتور را به سمت شمال غربی جزیره هدایت کرد. جاده خاکی که تمام شد، پیاده شروع کردیم به راه رفتن. زمین زیر پا یک شگفتی بود: هر قدمی برمیداشتم، رنگی عوض میشد. اخرایی، سفید، بنفش، سبز. اینجا را «درهٔ رنگینکمان» میگفتند و واقعاً هم بیشباهت به رنگینکمان نبود.
بعد از نیم ساعت پیادهروی، رسیدیم به دهانه یک غار. از دور شبیه دهان اژدهایی عظیم بود که خوابش برده باشد. اصغر یک چراغ قوه از کوله کوچکش درآورد و دستم را گرفت.
«به غار رنکسُن خوش اومدی. یعنی جایی که آب رنگینکمان از دل سنگ میجوشه.»
وارد که شدیم، دهانم از حیرت باز ماند. دیوارهها پوشیده از لایههای نمک و مواد معدنی بود که زیر نور چراغ هزاران رنگ از خودشان نشان میدادند. رگههای سبز زمردی، آبی فیروزهای، صورتی ملایم و زرد طلایی مثل رگهای یک موجود زنده روی دیواره کشیده شده بودند. قطرات آب از سقف میچکید و در حوضچههای کوچک و شفاف جمع میشد. صدای چکیدن آب در سکوت غار، مثل نوای یک ساز古老 بود.
اصغر گفت: «این جا نمازخونه منه. هر وقت دلم گرفت یا سردرگم شدم، میام این جا میشم.»
توی عمق غار، به یک فضای گنبدی شکل رسیدیم. وسطش یک تخته سنگ صاف بود. انگار طبیعت اینجا را برای مراسمی مقدس آماده کرده باشد. نور چراغ را که به دیوارهها میانداختم، هزاران نقطه درخشان مثل آینههای کوچک نمایان میشد. انگار دیوارها پر از الماس بود.
ناگهان اشک در چشمانم حلقه زد. بدون اینکه بفهمم چرا. شاید به خاطر زیبایی بیاندازه آن مکان. شاید به خاطر حضور اصغر که در کنارم ایستاده بود. شاید به خاطر تمام روزهایی که فکر میکردم دیگر هیچ چیز زیبایی در زندگی برایم باقی نمانده.
«اصغر… راستش من از اول نمیدونستم چرا به این جزیره اومدم. فکر میکردم برای فراره. فرار از اون آدم دروغگو، فرار از اون شغل بیروح، فرار از اون خونه سرد. اما حالا میفهمم اون روز صبح توی بالکن، وقتی با خودم گفتم یه جایی باید برم، انگار یه چیزی منو میکشید به سمت تو. من برای رسیدن اومدم. رسیدن به خودم. و رسیدن به تو.»
اصغر جلو آمد و هر دو دستم را گرفت. دستانش میلرزید. مردی که تمام عمرش را در این جزیره با طوفانها و موجها و آفتاب سوزان جنگیده بود، حالا دستانش مثل برگ درخت توی باد میلرزید.
«سارا، من یه مرد سادهام. ندارم جز همین جزیره، همین موتور، همین دل پر از عشق. ماشین مدل بالا ندارم. خونه ویلایی ندارم. فقط یه خونه بادگیردار با یه حیاط که توش یه درخت نخل هست و بس. اما… اگر تو بمونی، من ثروتمندترین مرد هرمز میشم. چون هر چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم، تویی.»
اشک از گوشه چشمم سرازیر شد، اما این بار از جنس غم نبود. از جنس رهایی بود.
«من همهٔ دنیا رو گشتم، اصغر. توی خیابونای لوکس تهران قدم زدم، توی رستورانای گرون نشستم، با آدمایی بودم که پول داشت ولی دل نداشتن. تا بفهمم ثروت یعنی همین. یعنی کسی که وقتی دستت رو میگیره، تمام رنگای زندگی رو بهت نشون بده. مثل همین غار. مثل همین نمک. مثل همین جزیره.»
اصغر دستش را به سمت یکی از دیوارههای نمکین برد و با نوک انگشت، نقطهای از نمک را شکست. زیر آن، سطحی بلورین و شفاف پیدا شد. انگار یک گنج پنهان.
«قدیمیها میگفتن اگه توی این غار دو نفر با هم عهد ببندن، نمک اون رو برای همیشه ثبت میکنه. چون نمک هیچ وقت فاسد نمیشه. مثل عشقی که از ته دل باشه.»
انگشتم را کنار انگشت اصغر روی همان دیواره گذاشتم. «عهد میبندم که هر جای این دنیا باشم، دل من اینجاست. با تو. زیر همین آسمون. کنار همین دریا.»
«و من عهد میبندم که مثل این جزیره، پناهگاه تو باشم. توی هر طوفانی. توی هر ماه گرفتگی. توی هر صبحی که خورشید از پشت کوه درمیاد.»
صدای چکیدن آب، سکوت عمیق بعد از عهدمان را پر کرد. اصغر به آرامی من را در آغوش گرفت. در دل غار رنگینکمان، در میان رگههای نمک و نور و سکوت هزاران ساله، عشقی شکل گرفت که انگار از قبل آنجا منتظرمان بود.
فصل ششم: عروسی خاک و دریا
بعد از آن روز دیگر به تهران برنگشتم. یک نامه استعفا از ایمیل کاری فرستادم. به مامان و بابا زنگ زدم و گفتم عاشق شدم. اول فکر کردند شوخی میکنم. بعد که گریهام را شنیدند، فهمیدند جدی است. مامان گفت: «دخترم، خوشبختی همون شکلی که تو میبینی، نه شکلی که دیگران میگن.»
دو هفته مهمان خانه پدربزرگ اصغر بودم. خانهای قدیمی با بادگیرهای بلند و حیاطی که یک درخت نخل تنومند تویش بود و سایهاش تمام حیاط را پوشانده بود. مادر اصغر، زنی با چشمانی مهربان مثل خودش و دستانی پر از نقش حنا و بازوبند، آنقدر با من مهربان بود که گاهی یادم میرفت مادر خودم نیست. شب اول که دید بیتاب دارم گریه میکنم از دلتنگی، برایم چای گل محمدی آورد و گفت: «جزیره که میپذیرت، دیگه هیچ جای دیگه برات غریب نیست.»
مراسم عروسی را به سبک سنتی هرمز برگزار کردیم. رسمشان این بود که عروس را با سینیهای پر از گل و خرما و ماهی دودی تا خانه داماد ببرند. من لباس محلی به رنگ سرخ خاک هرمز پوشیدم و اصغر هم لباس سفید محلی با کلاه نمدی. تمام زنهای جزیره برایم «یا مولا» میخواندند و دست میزدند. آن شب حس میکردم ملکه دنیا هستم.
شب عروسی، بعد از تمام آن آیینها و پایکوبیها و خوردن شیرینی محلی «لقمۀ فلقمه»، اصغر دستم را گرفت و برد تا ساحل. ماه کامل بود و آب، آرام و نقرهفام. انگار خدا یک چراغ بزرگ بالای سرمان روشن کرده بود.
«میخوام آخرین هدیه رو همین حالا بهت بدم.»
از جیبش، گوشوارههایی از جنس نقره هرمز درآورد. تراشیده شده به شکل صدف، و در میانشان دانههای مروارید کوچک و براق جای گرفته بود. زیر نور ماه، مرواریدها مثل قطرههای نور میدرخشیدند.
«اینها رو مادربزرگم برای عروس نوهاش درست کرده بود. سالها بود که توی صندوقچه چوبی نگهشون میداشت. میگفت فقط به دختری میدم که جزیره توی قلبش جا داشته باشه. و تو، سارا، از همون روز اول که پات رو به خاک سرخ گذاشتی، جزیره توی قلبت جا داشت.»
گوشوارهها را به گوش کردم. عجیب بود. انگار سالها بود مال من بودند. انگار همیشه جایشان همین جا بوده، روی لاله گوشم، کنار قلبم.
«از این لحظه به بعد،» گفتم و صدایم از احساس میلرزید، «من هم یه جزیره دارم که بهش تعلق دارم. نه فقط خاکش، نه فقط مردمش، نه فقط دریاش… تو دیگه از من جدا نیستی، اصغر. ما مثل همین نمک و مرواریدیم. یکی از دل زمین میاد، یکی از دل دریا. اما توی این جزیره به هم میرسن.»
اصغر پیشانیاش را به پیشانی من چسباند. عطر نمک و باران از تنش میآمد.
«قول میدم هر سال، توی سالگرد عروسیمون، با هم بریم به غار رنگینکمان و عهد مون رو تازه کنیم. تا نمکش هیچ وقت کهنه نشه. تا مرواریداش همیشه براق بمونه.»
سپیده دم نزدیک بود. آسمان از شب پرستاره به رنگهای نارنجی و صورتی میزد. همان رنگهایی که اولین روز ورودم به هرمز دیده بودم. آن روز، فقط رنگ بود. اما حالا میدانستم که هر رنگی از این جزیره، قصهای دارد. و قصه عشق من و اصغر، از این به بعد جزوی از رنگینکمان همیشگی هرمز خواهد بود.
پایانِ آغاز: سالها بعد…
حالا سالها از آن شب گذشته. دخترمان «دریا» و پسرمان «بادگیر» توی حیاط خانه بادگیردار مشغول دویدن و بازی هستند. بادِ دریا شاخههای نخل پیر را تکان میدهد و بوی نمک و گل محمدی توی حیاط پیچیده.
هنوز هر صبح، اصغر پیش از رفتن به اسکله، برایم چای صبحانه را با دست خودش میریزد. هنوز وقتی ماه کامل میشود، دستم را میگیرد و میبریم ساحل. و هر سال، درست در روزی که خاک هرمز بوی باران میدهد، میرویم به غار رنگینکمان و انگشتانمان را روی همان دیواره نمکین میگذاریم و عهدمان را تازه میکنیم.
گوشوارههای مروارید هنوز گوشم هستند. هر بار که نگاهشان میکنم، یاد آن شب میافتم: شبی که ماه گرفت، من آزاد شدم. شبی که نمک گواه عشقمان شد، فهمیدم بعضی چیزها هرگز فاسد نمیشوند. عشق واقعی، مثل نمک هرمز، برای همیشه ماندگار است.
و هر بار که دخترم دریا از من میپرسد «مامان، تو چطور با بابا آشنا شدی؟»، لبخند میزنم و میگویم: «قسمت بود، عزیزم. خدا ما رو توی دل یه غار رنگینکمانی به هم رسوند، جایی که نمک و مروارید توی یه قصه قاطی شدن
